| شناسه خبر:4364 |
شنبه, 22 اسفند 1388 22:32 |
نسخه چاپی
ارسال به دوستان
|
|
باشگاه جوانی برنا - بعد از چند برنامه کوتاه، احمدی نژاد به سمت سن می رود تا با خانواده شهدا و ایثارگران صحبت کند، لحظه ای که به دختر شهید بغل دستیم می رسد، مکث می کند و به نامه ای که در دستش بود و در موقع سلام دادن یادش رفته بود، بدهد اشاره می کند. مساله چهل ثانیه ای که از دختر بغل دستی ام پرسیده بودم، حقیقت می شود!. نامه را با بهت و حیرت دست ریاست جمهوری می دهد. احمدی نژاد نامه را در دست گرفته و به گله گذاری های دختر شهید گوش می دهد، او هم با ولع تمام درد و دل می کند.
جلسه دیدار با خانواده شهدا و ایثارگران استان هرمزگان، در سالن شهید آوینی بندر عباس است و رییس جمهور قرار است در این همایش حضور داشته باشد. خیل زیادی از خانواده های جانبازان در این همایش حضور دارند.
عده ای هنوز جلسه شروع نشده، گیر سه پیچ داده اند و اصرار دارند هر چه زودتر به کسی مشکلشان رسیدگی کند.

ردیف دوم، سمت چپ سالن، خانم ها نشسته اند. شرم می کند اسمش را بگوید، با اسم بابای شهیدش خودش را به من معرفی می کند: "علی اصغر جعفری" پنج ساله بوده که پدرش را از دست داده، می گوید خانه شان در زلزله خراب شده و چون وام پانصد هزار تومانی گرفته اند، دیگر نامه ای برای وام به آنها نمی دهند و برای یک میلیون تومان دو تا نامه لازم است. می گوید: "آمدم تا مشکلم را به رئیس جمهور بگویم، ولی چه فایده؟ خوش به حال مردها که می توانند جلوتر از ما او را ببینند و با او خوش و بش کنند. فکر می کنم نتوانم امروز با او صحبت کنم."
می گویم امروز دیگه تو صف مقدم هستی، فکر کنم قشنگ بتونی باهاش صحبت کنی و انشاء الله مشکلت برطرف بشه، سری پایین می اندازد و زمزمه می کند خدا کنه.
می گویم اگر 40 ثانیه وقت داشتی با رئیس جمهور حرف بزنی چی بهش می گفتی، چه احساسی پیدا می کنی اگر از نزدیک و خصوصی او را ببینی؟ لبخندی می زند می گوید: احساس شادی بهم دست می دهد، خوشحال می شوم از اینکه در کنار رییس جمهور باشم.
احمدی نژاد که وارد سالن می شود نفر به نفر و یک به یک روی صورت جانبازانی که در ردیف اول، روی ویلچرشان منتظر نشسته اند و با اشتیاق "صلی علی محمد یاور رهبر آمد" را سر می دهند، بوسه می زند و بچه هایشان را در آغوش می گیرد.
دختر شهیدی که با او گفت و گو کردم، گرم صلوات فرستادن است و وقتی احمدی نژاد روبرویش می ایستد، لحظه ای از شادی نمی داند چه بگوید که با جمل"حال شما خوبه؟" رئیس جمهور می گوید: "سلام آقای رئیس جمهور" و نامه اش که درون برگ کوچکی از یک دفتر است، ناخود آگاه در دستش مچاله می شود و بغض گلویش را می گیرد.
رو به من می کند و می گوید: "اینقدر نزدیک دیگه ندیده بودمش، خیلی نزدیک شده بود!"
زهرا رحیمی فرزند شهیدی است که در برنامه دکلمه ای می خواند: "ای امید من و ای شادی تنهای من، به خدا این صدمین نامه بُوَد/ از چه رویی جوابم ندهی، یاد داری که دم رفتن تو، دامنت بگرفتم/ من به تو می گفتم پدر، این بار نرو/ پدر این بار نرو/من همان روز بعدش فهمیدم ،سفرت طولانی است/ از چه رو ای پدرم تو به این چشمِ تَرم، هیچ توجه نکنی/ به خدا خسته شدم، به خدا خسته شدم/ به خدا قلب من آرزده شده/چند سال است که من منتظرم/ هر صدایی که ز در می آید/ همچو مرغی مجروح پابرهنه سوی در تاخته ام/ بس که عکست به بغل بگرفتم/ رنگ از روی عکس چو ماهت رفته/ من و داداش بر سر عکس تو دعوا داریم/ او فقط عکس تو را دیده پدر...."
اینجاست که احمدی نژاد چشمانش بارانی می شود و اشک یک رئیس جمهور ثبت می شود در لحظه تاریخ.
رییس بنیاد شهید و ایثارگران می گوید: "با توجه به توجهات و تاکیدات ریاست جمهوری در این زمینه، در این چند روز خدمت برای ایثارگران، ویژگی های عجیب و غریبی در استان بود. ایثارگری را به منزله و درجه کامل ایثارگری دیدیم و متوجه شدیم کمترین توقع و خواسته و بیشترین همکاری کمک در ترویج فرهنگ و ایثار و شهادت در این استان است."
بعد از چند برنامه کوتاه، احمدی نژاد به سمت سن می رود تا با خانواده شهدا و ایثارگران صحبت کند، لحظه ای که به دختر شهید بغل دستیم می رسد، لحظه ای مکث می کند و به نامه ای که در دستش بود و در موقع سلام دادن یادش رفته بود بدهد اشاره می کند، مساله چهل ثانیه ای که از دختر بغل دستی ام پرسیده بودم، حقیقت می شود! خودش هم باور ندارد. دیدار چهره به چهره می شود و بیشتر از ثانیه هایی که من سوالش را مطرح کردم، اتفاق می افتد. نامه را با بهت و حیرت دست ریاست جمهوری می دهد. احمدی نژاد نامه را در دست گرفته و به گله گذاری های دختر شهید گوش می دهد ،او هم با ولع تمام درد و دل می کند.

باورم نمی شود که چقدر زود خدا برای دل شکسته دخترک مرهم فرستاد. در تمام جلسه به خواهر و مادرش زنگ می زند، زمزمه هایش میان سخنرانی رییس جمهور به گوش می رسد: آره نامه را بهش دادم، اصلا خودم باهاش حرف زدم!..."
بعد از اهدای نشان درجه یک ایثار به محمد گلزاری، محمد گلزاری، علی گلزاری، غلام گلزاری و پسر شهیده "فاطمه نیک" احمدی نژاد چند نفر را به هاشمی تختی استانداری هرمزگان نشان می دهد تا مشکلاتشان را برطرف کند.
احمدی نژاد در حال سخنرانی است که زمزمه هایی از گوشه کنار سالن به گوش می رسد، عده ای از جایشان نیم خیز شده اند و از ریاست جمهور تقاضای حل مشکلاتشان را دارند، احمدی نژاد به زریبافان اشاره می کند، او هم بلافاصله در سالن راه می افتد و دانه دانه نامه ها را شخصا از خانواده های حاضر می گیرد.

جلسه که تمام می شود همه به سمت رییس جمهور می روند، عملا همایش به یک دیدار مردمی تبدیل می شود، دور ریاست جمهوری حلقه می زنند و هر کسی مشکلش را بیان می کند و نیم ساعتی به همین منوال می گذارند تا اینکه رضایت می دهند و احمدی نژاد سالن را ترک می کند.
رییس "دولت یار"ی که این روزها چهره اش، با سال های پیش خیلی فرق کرده و شکسته تر شده ....
رییس "دولت یار"ی که به استاندارها، بخش دارها و فرماندارهایش می گوید: "در کنار برنامه ریزی های کلان خواسته های تک تک هم مهم است. مبادا توجه به مسائل استان شما را از امور بعضی از مردم که دچار گرفتاری هستند، غافل کند. به تک تک مردم هم توجه کنید. این کار را دست کم نگیریم؛ اصلا جزئی نیست. راه انداختن کار خلق خدا باعث شکوفایی شما می شود و خداوند راه را برای شما باز می کند. دانه دانه مردم برای ما عزیزند؛ مراقب باشید حتی یک نفر زمین نیافتد اگر یک نفر زمین بیافتد، کل بشر زمین افتاده!"
رییس جمهوری که در حین رفتن و ترک شهر هرمزگان از داخل ماشینش، خبرنگاران را هم که افتان و خیزان و خسته راهی اند تا خبرها را برسانند، بی نصیب نمی گذارد و برایشان ابراز احساسات می کند و با این کار امید و موج شادی را در دلشان ایجاد می کند. امیدی که خستگی برگشتن از سفر، بدون حضور ریاست جمهور را راحت تر می کند.
|