| شناسه خبر:11588 | سه شنبه, 29 آذر 1390 15:59 |
نسخه چاپی ارسال به دوستان
|
| من میگم شهید! |
| نوشته شده توسط محمدعلی اکبرزاده |
|
همون لحظه یادمه مقهور سکوت نشدم بلکه در فکر فرو رفتم. بقیه همچنان شلوغ می کردند. همه می گفتند شهید، من می گفتم بابا . بابایی که دست پینه بسته، عرق جبین ، نفس های خش دار و صورت آفتاب سوخته او رو مردم می دیدند اما روح لطیف و طبع بلند و نان حلال و عقل سلیم اش رو ما می دیدیم و مادرم می دید و خدا! سال ها به شهادتش فکر کردم ؛ فکرهایی که به همین زودی بهتون می گم. بعد از این همه فکر کردن رسیدم به اونجایی که حالا همه میگن بابا من میگم شهید! |
| نظرها |
|---|




